سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
سلام
میشه یکی بگه خونهخراب یعنی چی؟ آخه آقا جون دیشب گفت که دولت خونهخرابمون میکنه. یعنی باید بریم؟ آخه چرا؟ دولت کیه باید پول بدیم که نکنن؟ میخاستم به آقا جون بگم که اگه بخاد من کار میکنم که پول بدیم ولی اسبانی بود دیشب و چیزی نگفتم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4 بعد از ظهر  توسط نقلی
|
~ ~ ~
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
میخام درد دل کنم. زهرا بهم گفت که اینجا رو برام درست کرده که بیام و درد دل کنم یعنی هر چی تو دلمه اینجا بنویسم.
وقتی آمدم پیش خانوم بزرگ و آقا جون و فهمیدم که بچه ندارن خیلی خوشحال شدم چون تو اون خونه دیگه که بودم اونا یه دختر داشتن که همش منو میزد چون کوچولو بودم منم همش قایم میشدم. ولی اینجا خیلی خوبه. خدا کنه همینجا بمونم خدا کنه اونا هم بخان که من همیشه بمونم. آخه اینجا با زهرا دوست شدم البته باید بگم زهرا خانوم ولی اون خودش گفت بگو زهرا یعنی با هم دوستیم. زهرا از من خیلی بزرگتره ولی خیلی مهربونه و دختر همسایه خانوم بزرگ و آقا جونه.
یه روز از مدرسه که داشتم میامدم چندتا از بچه های بد کیفم رو ازم گرفتن و میگفتن کوتوله کوتوله برگرد برو یتیم خونه و بهم نمیدادن و منم میدویدم دنبالشون که افتادم زمین. شلوارم پاره شد و زانوم خون میومد منم گریه میکردم که زهرا اومد پیشم و بردم تو خونه خودشون. اون مثل مامانم مهربون حرف میزد و هم زانوم رو تمیز کرد هم شلوارم رو دوخت. از اون روز دوست شدیم و از آقا جون اجازه گرفت که هر روز بیاد عقبم از مدرسه. هر وقت سوال در موزدم میکرد و من جواب میدادم گریه میکرد و منم بهش میگفتم که برای من گریه نکنه و اون میگفت برای من نیست و از دست دنیا که اینقدر بیرحمه دلش گرفته و ازش پرسیدم چرا دنیا بیرحمه و گفت که ناراحت میشه که دنیا کودکان مثل منو مجبور میکنه که زود بزرگ بشیم و بجای حرفهای کودکانه مثل پیر مردهای تلخ حرف بزنیم. البته من که کودک نیستم خیلی هم بزرگ شدم چیز تلخی هم نگفتم و هر چی پرسید جواب دادم ولی خوب منم باهاش گریه میکردم آخه منم از دست دنیا دلم گرفته. یه روز گفت یادم میده که وبلاگ بنویسم چون خوبه که حرفای دلم رو بزارم بیرون که دلم سنگ نشه. بعد هم اینجا رو برام درست کرد. تا چند روز پیش هم هر چی مینوشتم که اشتباه بود رو خودش برام درست میکرد. آخه اون انگلیسی هم بلده. قرار بود یادم بده ولی دیگه کار مدرسه خارجش درست شد چون میخاد معلم بشه و رفت و دیگه اینجا نیست. وقتی داشت میرفت دختر خوب رو خاستم بهش بدم ولی گفت بهتره که اون اینجا بمونه راستی دختر خوب عروسکمه. چرا همه منو میزارن و میرن؟ گفته شیش ماه دیگه بر میگرده دیدنی ولی کاش زودتر بیاد. از خارج خیلی بدم میاد. کاش همینجا میموند آخه شنیدم که به خانوم بزرگ میگفت اینجا کار نمیتونه پیدا کنه و هیچ حقوغ نداره و شاید شانس بیاره و همونجا کار بگیره. نمیدونم یعنی اینجا معلما مجانی کار میکنن؟ نمیدونم اگه زشته که از خانم نازمی بپرسم. تازه چرا زهرا باید کار کنه؟ خانوم بزرگ که کار نمیکنه. چرا منو نبرد با خودش اون که میگفت خارج خیلی خوبه اون که میگفت اینجا برای جوونا آینده نداره پس چرا منو نبرد من که جوونم. ولی قول داد خیلی زود برگرده پس میاد.
به زهرا قول دادم که خیلی بنویسم و اون گفت که هر وقت بتونه میاد و برام نظر میده. هر روز میام که ببینم چیزی نوشته یا نه. خیلی هم مینویسم چون قول خاهری بهش دادم.
دیروز از پنجره صدای ازان رو شنیدم و چادر گلدارم که خانوم بزرگ برام دوخته رو سرم کردم و دعا کردم. برای همه دعا کردم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نقلی
|
~ ~ ~
سه شنبه یکم آبان 1386
هر وقت یه چیزی رو نمی فهمم خیلی ناراحت میشم. آخه دلم می خواهد که آقا جون فکر کنه که من یه دختر بزرگ و فهمیده هستم.
من هر شب بعد از شام کمک خانم بزرگ میکنم تا آشپزخونه رو تمیز کنیم و بعدش میرم پیش آقا جون رو مبل میشینم و با هم اخبار تماشا میکنیم. تلویزیونمون هم خیلی خوب کار نمیکنه و هر وقت که برفکی میشه آقا جون میگه "نقلی جون بابا برو بزن تو سر این تلویزیون تا درست بشه" من هم میرم و با تمام قدرتم میزنم تو پهلوش و اون هم درست میشه!
آقا جون هر وقت اخبار نگاه میکنه خیلی عصبانی میشه و بعضی وقتها هم حرفهای بد میزنه و خانم بزرگ دعواش میکنه. من هم از این بابت خیلی خندم میگیره ولی هیچی نمیگم. خیلی دوست دارم که پیش آقا جون بشینم ولی بیشتر وقتها اخبار رو خوب نمی فهمم آخه خیلی تند حرف میزنن و همش مثل آدم بزرگها میگن. ولی خوب دارم یواش یواش یاد میگیرم. خانم نازمی که معلم خیلی خوبی هم هست همیشه بهم میگه که باهوشم و زود یاد میگیرم. تازه وقتی بهش گفتم که اینجا مینویسم گفت آفرین دخترم خیلی خوبه که همچین موقعیتی رو داری و باید ازش استفاده کنی تا پیشرفت کنی. من هم دارم سعی میکنم که پیشرفت کنم.
اخبار دیشب رو از همیشه کمتر فهمیدم. در مورد یه کسی که استعفا داده بود میگفتن و خیلی هم در مورد یه خانمی که آقا جون گفت اسمش "برنج" و آمریکایی هم هست حرف زدن. راستش رو بگم برام خیلی فرقی نداره چی میگن ولی از اینکه پیش آقا جون میشینم و اون هم گاهی مثل آدم بزرگها باهام بحث میکنه خیلی خوشم میاد.
آقا جون چند هفته پیش رفته بود تهران و وقتی برگشته بود میشنیدم که به خانم بزرگ میگفت آقای قالامی (نمیدونم کیه) گفت که برادرش که تو عراق هست خبر داده که تهدیدشون شوخی نیست و اونها به ایران حمله میکنن و وعض خیلی بد شده. آقا جون میگفت جنگ با الغاده (یا یه چیزی تو این مایه) بدبختمون میکنه.
من هم از خانم نازمی پرسیدم اگر قراره که جنگ بشه و اون گفت که بعضی گروهای بد مثل الغاده وجود دارند که ایران رو تهدید میکنن.
دیشب از آقا جون پرسیدم الغاده کیه و چرا باید جنگ بکنن و آقا جون گفت که من این چیزها رو نمی تونم بفهمم و لازم هم نیست که بفهمم. من هم خیلی ناراحت شدم. آخه من که دیگه بچه نیستم. خیلی چیزها رو هم خوب میفهمم. اون فقط حوصله نداشت که برام بگه. شاید هم اگر جنگ بشه آقا جون باید بره و نمی خواهد که بگه و منو ناراحت کنه.
امروز خیلی سعی کردم که این الغاد رو تو اینترنت پیدا کنم ولی هنوز خیلی خوب بلد نیستم...فعلا فقط بلدم با این و پرشین بلاگ کار کنم. کاش اخبار اسونتر بود چون اونها حتما در این مورد حرف میزنن.
میشه از شماها خاهش کنم که کمکم کنین؟ خاهش میشه یکی بگه اینها کی هستن و چرا میخواهن جنگ کنن؟ به خدا قول میدم که می فهمم و ناراحت نمیشم. خیلی مرسی اگه بهم بگین.
راستی ببینین چقدر نوشتم! دیگه دارم دگمه ها رو یاد میگیرم. چه خوب شد که زهرا جون اینجا رو برام درست کرد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2 قبل از ظهر  توسط نقلی
|
~ ~ ~