پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
خیلی خیلی خیلی زیاد دلم برای اینجا و دوستام تنگ شده. خیلی مرسی که منو یادتون نرفت. دیگه راهی برای اومدن و نوشتن ندارم. اجازش هم دیگه ندارم. آخه خانوم بزرگ گفت که من غمگینم و نوشتن دردی رو نمی دونم یه چیزی گفت. امروز خانوم ناظمی گذاشت از رایانش استفاده کنم که بنویسم براتون. آخه امروز تولدم بود. دیگه بزرگ شدم و گریه نمی کنم. خوب ینی کم گریه می کنم چون هنوز دلم برای زهرا و مامان و بابام تنگ می شه.
ده سالم شد امروز. ینی بزرگ شدم آقا جون گفت حالا که بزرگ شدم بهتره همه اسم واقعیمو بگن و دیگه نقلی صدام نکنن منم خیلی ناراحت شدم آخه اسمم فرشته هست و من اونو دوست ندارم. من اسلن شکل فرشته نیستم ینی اسلن خوشگل نیستم. ولی خیلی بزرگ شدم و الان خیلی می فهمم پس می فهمم که دیگه نمیشه اینجا دوست داشته باشم ولی به همه دوستام قول میدم که تا بمیرم و حتا وقتی مردم هم تو قلبم با همه دوست باشم.
مریم لیدو باران سپیده خیلی دوستای خوبی هستین مرسی که با من دوست شدین و مهربون بودین. مریم جونم همیشه مثل مامانم باهام حرف میزدی خیلی مهربونی. لیدو جونم خیلی چیزها بهم یاد دادی هنوز تو دفترم قلتهامو می نویسم. باران مهربون یه روز قول میدم برات خورشید بیارم تا دیگه ابرا برن و بارون نیاد. سپیده جونم مرسی که منو یادت نرفت. میدونم همه شما دوستای مثل خودتونو دارین ولی مرسی که گزاشتین منم دوستتون باشم. وقتی دوستم بودین دیگه تنها نبودم. براتون دعا میکنم همیشه.
مهدی جونم- برای همیشه یعنی همیشه همیشه تا اون آخر دنیا تمام خوبیها و تمام خوشیهای دنیا مال تو و تمام بدیهای دنیا مال من. مرسی که اینقدر خوبی. من همیشه با خدا برای تو دعا می کنم. تو بابای خیلی خوبی خاهی شد اینو بدون.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط نقلی
|
~ ~ ~
جمعه هفتم دی 1386
خیلی دیره. یعنی نزدیک صبحه. ولی من خوابم نمی بره. خیلی دلم گرفته. فقط دلم می خواهد گریه کنم. دلم نمی خواهد به دیکتم هم فکر کنم. دلم برای مامان و بابام تنگ شده. چرا منو اینجا تنها گذاشتن؟ منم می خواهم برم پیش اونا. خدا خواهش بیا منو ببر دیگه نمی خواهم اینجا بمونم. اینجا رو دیگه دوست ندارم. می خواهم گریه کنم اما گریمم نمیاد. خواهش خدا از ته دلم دعا میکنم منم ببر پیش مامان و بابام خواهش خیلی قول میدم خوب باشم شیتونی نمیکنم فقط بزار برم بیا امشب منو ببر باشه بیا دیگه خدا جون من که خوب بودم من که به هیشکی بدی نکردم بیا ببرم دیگه نمی خواهم اینجا درد دل کنم می خواهم برم پیش مامان و بابام که دیگه دلم درد نکنه. اسلن مریضیم هم خوب نکن هر روز آمپول میزنم قول میدم ده تا آمپول بزنم. من فقط مامان و بابامو ازت می خوام همین. میدونم سرت شلوغه ولی خواهش بیا خدا جون.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر  توسط نقلی
|
~ ~ ~
پنجشنبه ششم دی 1386
سلام مریم جون گلم برات خیلی خواستم
راستی ببین لیدو یادم داد درست بنویسم خواستم همیشه و رو یادم میره
برات بنویسم ولی دگمه رو پیشت که اومدم پیدا نکردم. مرسی که خیلی پیشم
میای. کاش میشد من نسف کارت رو بکنم که تو خسته نشی خیلی. آخه مریض میشی
خانوم بزرگ همیشه به آقا جون میگه کار زیاد مریضش میکنه. از خانوم بزرگ
پرسیدم که چی کار باید کرد که سرت دیگه درد نکنه و گفت باید یه لیوان
آبلیمو بخوری. وای وای وای خیلی ترشه می تونی بخوری؟ ولی گفت لیوان خیلی
کوچولو ها. خواهش بخور که سرت خوب بشه باشه؟ راستی چرا یه کاری که دوست
داری و خسته نمیشی نمیکنی؟ ولی نه میدونم چرا چون آقا جون همیشه میگه کار
نیست و زهرا هم گفت کار نیست. منم دلم می خواد یا می خواهد آره فکر کنم ه
داره می دونم و داره که خیلی بنویسم ولی الان باید کمک خانوم بزرگ بکنم
چون پولشون رو خیلی دادن به دکتر من و حالا منم کمک میکنم که پول داشته
باشیم چون عید داره میشه. کارامونو دوست دارم چون کار که می کنیم با
خانوم بزرگ آواز می خونیم. دیروز یه پرده خیلی خوشگل برای پولدارا
دوختیم خیلی خوشگل شد. من خیلی سوزن نخ میکنم آخه چشام خوب میبینن. خدا
خیلی کمکم کرد میدونم اون بود چون گفتن که بهتر میشم ینی الان هر روز
آمپول نمیزنم فقت یه سوزن کوچولو میزنم که ببینیم چقدر شیرینی دارم.
دکترم گفت که دیگه زیادی شیرین نیستم و نباید خیلی شوکولات و میوه و
اینجور چیزا رو بخورم. الیدو اسم یه کتاب رو برام داد و معلمم گفت که فکر
میکنه داردش و برام میاره باورت میشه؟ خدا کنه بیاره. کتاب مریمو همشو
خوندم. دوباره میخونم چون لیدو گفت بخونم خوب میشه دیکتم. نه خواهش
ناراحت نشو خانوم بزرگ بلد نیست بخونه و دوام خیلی نکرد فقت گفت با مردم
حرف نزن ولی من که حرف نمیزنم من مینویسم. راستی میشه بگین انتخابات برای
چیه؟ آقا جون اخبار که میدیدیم سر تلویزیونمون داد میزد و میگفت خوب نمیشه
بگم چی گفت چون اجازه ندارم اون حرفو بزنم چون حرف بد بود ولی میگفت باید
آزادش کنن اگر نه که شرکت نمیکنه. میدونی کجا میره؟ باید بره جایی؟
میدونم سی آسی هست چون ازش پرسیدم و گفت سی آسی هست و من هنوز وقت دارم تا
اونا پدر منو در بیارن گفتم اونا کی ان ولی گفت برم کمک خانوم بزرگ بکنم.
دلم برای زهرا تنگ شده خیلی زیاد. راستی دکتر که رفتم خانوم بزرگ برام یه
پاکن خرید که خیلی خوشگله گفت که دختر خیلی خوبی بودم و جایزمه شکل گل
میمونه و دلم نمی خواد یا نمی خواهد باهاش پاک کنم. خوب باید برم بخابم
دیر شده.
دعا میکنم زود خوبشی کاش میشد بیام پیشت و پرستار باشم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر  توسط نقلی
|
~ ~ ~
جمعه سی ام آذر 1386
زهرا یه چیزی گفت به اینجا برام گذاشته که باید همیشه استفاده کنم خیلی نمی دونم چون زهرا رفته و هنوز نشده بلد بشم چیه فقط گفت همیشه باید اول روی اون عکس بزنم برای ارتبات خارجی بدش بیام تو اینجا. ولی این دو سه روزه هر چی میزدم رو عکسه یه چیزی میامد که همش اینگیلیسی نوشته بود و نتونستم بیام اینجا. آقا جون میگه شاید سال دیگه که بزرگتر شدم بشه برم کلاس اینگیلیسی فکر کنم خوب باشه برم چون اینجا خیلی چیزها اینگیلیسیه و با اینکه زهرا برام نوشته چی هست دلم میخواد یاد بگیرم. آقا جون گفت که یه خانومی تو نجف آباده که خیلی خوب یاد میده و پسرش با آقا جون کار میکنه خدا کنه بشه برم.
ولی میخواستم بنویسم که میدونم مامان و بابام واقعی فرشته شدن و کمکم میکنن. چون اونا منو تنها گذاشتن و خیلی ناراحت بودم اولش از اونا بدم میمد که منو نبردن ولی بدش زهرا دوستم شد و اینجا رو یادم داد و اینجا هم دوست دارم.
مهدی یکی از دوستامه که اونو میخونم و قشنگ مینویسه اسمم هم اونجا گذاشته و خیلی مهربونهه همیشه براش دعا میکنم که خوب باشه نمیخوام هیچ وقت دلش سنگ داشته باشه چون اون به من دوستای دیگه داد و سنگای دل منو آب کرد. نمیدونم چه جوری ازش تشکر کنم. اولش که برام نوشت زهرا کمکم کرد تا براش قشنگ بنویسم ولی حالا که زهرا نیست از خودم براش مینویسم. زهرا هم گفت که خیلی مهربونه و دوست خوبیه.
لیدو هم دوستمه و خیلی دوسش دارم. خیلی زیاد. لیدو اسممو هم میدونه پس خیلی دوستیم. نوشته هاش هم همیشه منو به فکر میندازن چون خیلی با حس مینویسه. تازه دیکتم هم درست میکنه برام و منم تو دفترم مینویسم که یادم نره. میدونم خیلی خوشگله چون معلومه همه چیش قشنگه. کاش میشد براش گل ببرم چون منو یاد گل میندازه.
مریم هم دوستمه. همیشه میاد پیشم و برام عکسای خوشگل میزاره و میگه کجایی و منو یادش نمیره. نمیزاره تنها بمونم هیچ وقت. اون هم کمکم میکنه وقتی یه چیزی رو نمیدونم. مریم مثل مامانم حرف میزنه میگه نقلی جون و گلم و حرفای مامانی منم همیشه دلم براش تنگ میشه. آخه اونم خیلی مهربونه تازه گفت میخواست ببینتم ولی اجازه نداشتم خانوم جون گفت فکرشم نکن با مردم هم حرف نزن و زهرا رو دعوا کرد و گفت دیگه نباید بیام اینجا ولی من قول دادم دختر خوبی باشم و همیشه بهشون راست بگم. خوشباحال دختر مریم یعنی وقتی یکی داشته باشه الان که نداره. مریم مامان خیلی خوبی میشه تازه اسم یک نویسنده که زهرا کتابشو برام داده هم مریمه. اون هم خیلی خوشگله شاید همه مریما مهربون و خوشگلن. مریم رو خیلی دوست دارم اونم خیلی زیاد دوست دارم.
اینا چنتا از دوستامن که براشون همیشه دعا میکنم. پس ببین مامان و بابا فرشته شدن و برام دوست فرستادن که تنها نباشم. مرسی خدا جون.
هفته دیگه میرم دکتر گفتن شاید بشه مریضیمو درست کنن. برام دعا کنین خاهش یه زره میترسم و دیگه آمپول نمیخوام. خدا جون منو یادت باشه خاهش میدونم گفتم بزرگ شدم و دیگه نمیترسم ولی میترسم خیلی خیلی کم و اگر وقت داشتین خاهش ترسمو بگیر باشه؟ مرسی.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8 بعد از ظهر  توسط نقلی
|
~ ~ ~
یکشنبه هجدهم آذر 1386
خیلی باید بنویسم آخه رایانم خراب شد و نمیدونستم چیکارش
کنم همش اون دگمه گردرو فشار میدادم ولی چراقش سبز نمیشد واسه همین نشد
بیام اینجا. آقا جون میخاست وازش کنه که ببینه توش چه خبره ولی خانوم
بزرگ دعواش کرد منم خندیدم چون خانوم بزرگ بهش گفت مرد این اسبابازی نیست
و وقتی داشت دعواش میکرد چادرش افتاد چون دستاشو تو هوا تکون میداد. چند
روز پیش هم آقا جون بردش پیش آرش که پسر دوستشونه چون گفتن که مهندسه و
درستش کرد تازه آقا جون گفت پول نگرفت. اگر بزرگ بودم براش کادو یا گل
میبردم ولی به خانوم بزرگ که گفتم میشه براش گل ببریم ناراحت شد و گفت که
همینش مونده که از الان این بازیهارو بکنم و گفتش این بازی مال بزرگتراس.
منم ترسیدم ازش بپرسم چه بازی رو میگفت خوب آخه من که خیلی دوست نداشتم که
باهام بازی کنن پس خیلی از این بازیهارو بلد نیستم ولی خیلی از بچه ها بلد
نیستن اینجا بیان و مثل من تایب کنن ولی نمیشد که بهش بگم. تازه وقتی
دوست زهرا براش گل داد زهرا خیلی خوشجال شد و به من گفت که یک شاخه گل دل
آدم رو خیلی خوش میکنه و بهم گفت که همیشه باید سعی کنم دل کسانی که با
من خوبن رو خوش کنم. ولی چون نشد برای آرش چیزی ببرم به خودم قول دادم که
هیچ وقت اونو یادم نره و وقتی بزرگ شدم خودم براش گل ببرم. شاید یادش
نباشه کیم ولی من میدونم که بازم دلش خوش میشه. جمعه با خانوم بزرگ نماز
میخوندم و اونجا که دعا میکردم گریم گرفت و خانوم بزرگ ناراحت شد گفت چرا
گریه میکنی میدونم نباید تو نمازم حرف بزنم ولی منم بهش گفتم که میدونستم
میخان منو پس بدن و گفتم شاید بشه برم پیش زهرا فقت دلم نمیخاد برگردم تو
اون خونه که بودم. فکر کردم خیلی عصبانی شده بود ولی وست نمازش اومد و
بغلم کرد و گفت که من دخترشونم و پس دادنی نیستم گفت اگه من نباشم میمیره
باهام مثل زهرا حرف میزد و بهم میگفت عزیزه دلم و گلم و فرشته خوشگل و
فدات بشم و از این حرفای مهربون. منم نمیخام اون بمیره آخه خیلی خوبه و
مهربونه تازه بهم گفت آرزوش اینه که من مامان صداش کنم و فکر کنم مامانمه
واقعی. منم بیشتر گریم گرفت آخه دلم برای مامانم تنگ شد مامانم گریه که
میکردم میگفت وای وای ببین نقلی داره مرواریداشو میبخشه و میدوید دنبالم
منم فرار میکردم و ما میخندیدیم. کاش میشد بیاد یا من برم پیشش. ولی
خیلی خوشحال شدم که خانوم بزرگ و آقا جون نمیخان منو پس بدن. باید خیلی
دختر خوبی باشم و همه کارام رو خودم بکنم که بار سنگین نباشم. میدونم
اینجا که مینویسم اشتباه میکنم ولی زهرا که بود برام درست میکرد پس به همه
میگم ببخشین اگه اشتباهمو بگین تو دفترم مینویسم که یاد بگیرم. راستی
زهرا برام یه کتاب با شوکولات فرستاد خیلی خوشمزه بود کاش میشد براتون
اینجا بزارم که بخورین. به خانوم نزامی هم دادم گفت خیلی دوست داره به
سارا هم دادم. کتابم خیلی قشنگه بعضی کلمه ها رو نمیدونم ولی از خانوم
بزرگ پرسیدم و کمکم کرد ولی به کسی نگینا اما خانوم بزرگ خیلی نمیتونه
بخونه آخه بچه که بوده مامانش مریض بوده و خانوم بزرگ مثل من مدرسه نرفته
ولی من فکر میکنم باهوشه. گفت که شعرهای کتاب برای من زوده که بفهممشون
ولی قشنگن اما گفت خیلی اینارو برای آقا جون نخونم چون خوشش نمیاد. فکر
کنم وقتی بزرگ شدم میخام یا نویسنده بشم یا پرستار یا معلم ولی آقا جون
میگه خوبه دکتر بشم ولی من از دکترا خوشم نمیاد آخه همیشه دروق میگن که
دردم نمیاد ولی من خیلی دردم میاد. خوب این کتابم کتاب شعره منم شعر خیلی
دوست دارم. زهرا گفت که نویسندش کوره و وقتی آدما یه هس رو ندارن هسای
دیگرشون قوی میشه گفت منم مثل اونم واسه همینه که خوب میفهمم گفت اسمش
مریم هست و عکسش رو کتابش هست که دیدم خیلی نازه. چندتا خط که فهمیدم رو
اینجا مینویسم
کاش یکی پیدا شه که دلش مثل آینه باشه
لااقل دعاش واسه بقیه تاثیر بکنه
کاش یکی پیدا شه آب بده به آدمای خوب
نکنه خوشبختیا تو گلوشون گیر بکنه
وای خیلی نوشتم خیلی دلم تنگ شده بود برای نوشتن مرسی از همه دوستام که
برام نوشتن باید فردا براتون جواب بدم چون خیلی دیر شده و نباید الان
بیدار باشم. پس باید چندتا دعا هم زود بکنم
خدا جون سلام به شما ببخشین میدونم سر شما شلوغه ولی اگر وقت کردی خاهش
دل آرش رو خوش کن. برای زهرا جون هم تنهاست و میخاستم خاهش کنم موازبش
باشه یه کسی. آقا جون گفت که یه پسری تو خیابون جلوی مغازش بود و یه
ماشین بهش زد و گفت که اون پسره اومده پیش شما خاهش میکنم نزار خانوادش
خیلی ناراحت بشن ناراحتیه اونارو بده به من خاهش. میشه همه دوستای من
اینجا رو هم موازبشون باشی و نزاری دلشون بگیره یا مریض بشن خانوم بزرگ
گفت الان همه دارن مریض میشن. راستی من میدونم که شما یه کاری کردی که
پسم ندن مرسی فردا تو نماز هم از شما تشکر میکنم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر  توسط نقلی
|
~ ~ ~
چهارشنبه هفتم آذر 1386
زهرا جونم بیا خونه باشه؟ بیا منو ببر پیشت آخه فک کنم میخان پسم بدن. دیشب شنیدم خانوم بزرگ به مامانت گفت که خرجم خیلی میشه و با این اقتساد بد آقاجون سکت میکنه. سارا گفت که یعنی حالش بد میشه. پس میدونم که منو باید پس بدن خاهش بیا ببرم. من همچیم رو اماده کردم .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2 قبل از ظهر  توسط نقلی
|
~ ~ ~
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
سلام
میشه یکی بگه خونهخراب یعنی چی؟ آخه آقا جون دیشب گفت که دولت خونهخرابمون میکنه. یعنی باید بریم؟ آخه چرا؟ دولت کیه باید پول بدیم که نکنن؟ میخاستم به آقا جون بگم که اگه بخاد من کار میکنم که پول بدیم ولی اسبانی بود دیشب و چیزی نگفتم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4 بعد از ظهر  توسط نقلی
|
~ ~ ~
پنجشنبه هفدهم آبان 1386
میخام درد دل کنم. زهرا بهم گفت که اینجا رو برام درست کرده که بیام و درد دل کنم یعنی هر چی تو دلمه اینجا بنویسم.
وقتی آمدم پیش خانوم بزرگ و آقا جون و فهمیدم که بچه ندارن خیلی خوشحال شدم چون تو اون خونه دیگه که بودم اونا یه دختر داشتن که همش منو میزد چون کوچولو بودم منم همش قایم میشدم. ولی اینجا خیلی خوبه. خدا کنه همینجا بمونم خدا کنه اونا هم بخان که من همیشه بمونم. آخه اینجا با زهرا دوست شدم البته باید بگم زهرا خانوم ولی اون خودش گفت بگو زهرا یعنی با هم دوستیم. زهرا از من خیلی بزرگتره ولی خیلی مهربونه و دختر همسایه خانوم بزرگ و آقا جونه.
یه روز از مدرسه که داشتم میامدم چندتا از بچه های بد کیفم رو ازم گرفتن و میگفتن کوتوله کوتوله برگرد برو یتیم خونه و بهم نمیدادن و منم میدویدم دنبالشون که افتادم زمین. شلوارم پاره شد و زانوم خون میومد منم گریه میکردم که زهرا اومد پیشم و بردم تو خونه خودشون. اون مثل مامانم مهربون حرف میزد و هم زانوم رو تمیز کرد هم شلوارم رو دوخت. از اون روز دوست شدیم و از آقا جون اجازه گرفت که هر روز بیاد عقبم از مدرسه. هر وقت سوال در موزدم میکرد و من جواب میدادم گریه میکرد و منم بهش میگفتم که برای من گریه نکنه و اون میگفت برای من نیست و از دست دنیا که اینقدر بیرحمه دلش گرفته و ازش پرسیدم چرا دنیا بیرحمه و گفت که ناراحت میشه که دنیا کودکان مثل منو مجبور میکنه که زود بزرگ بشیم و بجای حرفهای کودکانه مثل پیر مردهای تلخ حرف بزنیم. البته من که کودک نیستم خیلی هم بزرگ شدم چیز تلخی هم نگفتم و هر چی پرسید جواب دادم ولی خوب منم باهاش گریه میکردم آخه منم از دست دنیا دلم گرفته. یه روز گفت یادم میده که وبلاگ بنویسم چون خوبه که حرفای دلم رو بزارم بیرون که دلم سنگ نشه. بعد هم اینجا رو برام درست کرد. تا چند روز پیش هم هر چی مینوشتم که اشتباه بود رو خودش برام درست میکرد. آخه اون انگلیسی هم بلده. قرار بود یادم بده ولی دیگه کار مدرسه خارجش درست شد چون میخاد معلم بشه و رفت و دیگه اینجا نیست. وقتی داشت میرفت دختر خوب رو خاستم بهش بدم ولی گفت بهتره که اون اینجا بمونه راستی دختر خوب عروسکمه. چرا همه منو میزارن و میرن؟ گفته شیش ماه دیگه بر میگرده دیدنی ولی کاش زودتر بیاد. از خارج خیلی بدم میاد. کاش همینجا میموند آخه شنیدم که به خانوم بزرگ میگفت اینجا کار نمیتونه پیدا کنه و هیچ حقوغ نداره و شاید شانس بیاره و همونجا کار بگیره. نمیدونم یعنی اینجا معلما مجانی کار میکنن؟ نمیدونم اگه زشته که از خانم نازمی بپرسم. تازه چرا زهرا باید کار کنه؟ خانوم بزرگ که کار نمیکنه. چرا منو نبرد با خودش اون که میگفت خارج خیلی خوبه اون که میگفت اینجا برای جوونا آینده نداره پس چرا منو نبرد من که جوونم. ولی قول داد خیلی زود برگرده پس میاد.
به زهرا قول دادم که خیلی بنویسم و اون گفت که هر وقت بتونه میاد و برام نظر میده. هر روز میام که ببینم چیزی نوشته یا نه. خیلی هم مینویسم چون قول خاهری بهش دادم.
دیروز از پنجره صدای ازان رو شنیدم و چادر گلدارم که خانوم بزرگ برام دوخته رو سرم کردم و دعا کردم. برای همه دعا کردم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نقلی
|
~ ~ ~
سه شنبه یکم آبان 1386
هر وقت یه چیزی رو نمی فهمم خیلی ناراحت میشم. آخه دلم می خواهد که آقا جون فکر کنه که من یه دختر بزرگ و فهمیده هستم.
من هر شب بعد از شام کمک خانم بزرگ میکنم تا آشپزخونه رو تمیز کنیم و بعدش میرم پیش آقا جون رو مبل میشینم و با هم اخبار تماشا میکنیم. تلویزیونمون هم خیلی خوب کار نمیکنه و هر وقت که برفکی میشه آقا جون میگه "نقلی جون بابا برو بزن تو سر این تلویزیون تا درست بشه" من هم میرم و با تمام قدرتم میزنم تو پهلوش و اون هم درست میشه!
آقا جون هر وقت اخبار نگاه میکنه خیلی عصبانی میشه و بعضی وقتها هم حرفهای بد میزنه و خانم بزرگ دعواش میکنه. من هم از این بابت خیلی خندم میگیره ولی هیچی نمیگم. خیلی دوست دارم که پیش آقا جون بشینم ولی بیشتر وقتها اخبار رو خوب نمی فهمم آخه خیلی تند حرف میزنن و همش مثل آدم بزرگها میگن. ولی خوب دارم یواش یواش یاد میگیرم. خانم نازمی که معلم خیلی خوبی هم هست همیشه بهم میگه که باهوشم و زود یاد میگیرم. تازه وقتی بهش گفتم که اینجا مینویسم گفت آفرین دخترم خیلی خوبه که همچین موقعیتی رو داری و باید ازش استفاده کنی تا پیشرفت کنی. من هم دارم سعی میکنم که پیشرفت کنم.
اخبار دیشب رو از همیشه کمتر فهمیدم. در مورد یه کسی که استعفا داده بود میگفتن و خیلی هم در مورد یه خانمی که آقا جون گفت اسمش "برنج" و آمریکایی هم هست حرف زدن. راستش رو بگم برام خیلی فرقی نداره چی میگن ولی از اینکه پیش آقا جون میشینم و اون هم گاهی مثل آدم بزرگها باهام بحث میکنه خیلی خوشم میاد.
آقا جون چند هفته پیش رفته بود تهران و وقتی برگشته بود میشنیدم که به خانم بزرگ میگفت آقای قالامی (نمیدونم کیه) گفت که برادرش که تو عراق هست خبر داده که تهدیدشون شوخی نیست و اونها به ایران حمله میکنن و وعض خیلی بد شده. آقا جون میگفت جنگ با الغاده (یا یه چیزی تو این مایه) بدبختمون میکنه.
من هم از خانم نازمی پرسیدم اگر قراره که جنگ بشه و اون گفت که بعضی گروهای بد مثل الغاده وجود دارند که ایران رو تهدید میکنن.
دیشب از آقا جون پرسیدم الغاده کیه و چرا باید جنگ بکنن و آقا جون گفت که من این چیزها رو نمی تونم بفهمم و لازم هم نیست که بفهمم. من هم خیلی ناراحت شدم. آخه من که دیگه بچه نیستم. خیلی چیزها رو هم خوب میفهمم. اون فقط حوصله نداشت که برام بگه. شاید هم اگر جنگ بشه آقا جون باید بره و نمی خواهد که بگه و منو ناراحت کنه.
امروز خیلی سعی کردم که این الغاد رو تو اینترنت پیدا کنم ولی هنوز خیلی خوب بلد نیستم...فعلا فقط بلدم با این و پرشین بلاگ کار کنم. کاش اخبار اسونتر بود چون اونها حتما در این مورد حرف میزنن.
میشه از شماها خاهش کنم که کمکم کنین؟ خاهش میشه یکی بگه اینها کی هستن و چرا میخواهن جنگ کنن؟ به خدا قول میدم که می فهمم و ناراحت نمیشم. خیلی مرسی اگه بهم بگین.
راستی ببینین چقدر نوشتم! دیگه دارم دگمه ها رو یاد میگیرم. چه خوب شد که زهرا جون اینجا رو برام درست کرد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2 قبل از ظهر  توسط نقلی
|
~ ~ ~
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
مدتی میشه که اینجا نیامده بودم. دلم برای این وبلاگی که یکی از دوستهای جدید خوبم برام درست کرده خیلی خیلی زیاد تنگ شده بود.
آخه نمیدونین چقدر سبک میشم وقتی اینجا مینویسم. ولی خوب یه چند روزی برق نداشتیم...
از وقتی که مامان و بابام رفتن پیش خدا من تو چندتا خونه زندگی کردم تا رسیدم به اینجا که الان هستم. اینجا خیلی خوبه. این خانواده ای که پیششون هستم هم خیلی خوبن. من رو مثل دختر خودشون دوست دارن و همیشه نقلی جون صدام میکنن. البته بچه ندارن گفتن که بچشون مثل مامان و بابام پیش خداست.
تازه خانم بزرگ هم بهم گفته که میتونم اون رو "مامان" صدا کنم ولی خوب من هنوز نمیتونم بهش بگم مامان پس میگم خانم بزرگ. آقا جون یعنی شوهر خانم بزرگ هم خیلی مهربونه. مغازه شیرینی فروشی داره و من و خانم جون شب و روز مواد رو اماده میکنیم و آقا جون میبره مغازه و اونجا میفروشه.
برای تولدم این رایانه رو برام خریدن و با اینکه من میدونم خیلی گرونه و هر چی میگم نیاز نیست پول اینترنت بدین، میگن که مشکلی نیست و باید کار کردن با رایانه و اینترنت رو یاد بگیرم. ولی این روزها اقتصاد خوب نیست (آقا جون میگه) و فروش هم کم شده. آقا جون میگه دولت به فکر مردم نیست میگه مردم رو بیکار کردن و میگه که برنامه هسته ای انقدر براشون مهم شده که بفکر آینده کشور و بدبختیهای ملت نیستند. آقا جون هم نتونسته بود پرداخت برق رو بکنه و برای همین هم یک هفته برق نداشتیم. ولی من خیلی دعا کردم و خدا کمکمون کرد و دوباره برق داریم. وای که الان خیلی قدر برق رو میدونم.
وقتی آمدم اینجا خیلی خوشحال شدم. نمیدونین چقدر همه اینجا مهربونن. مثل دوستهای واقعی. مرسی از همه که اینقدر خوبین. دیگه تنها نیستم.
حالا که آمدم میخاستم یه دعا هم برای خانم جون و آقا جون بکنم که همیشه خوب باشن آخه خیلی با من خوبن و دلم نمیخاد که ناراحت باشن. خدا کنه دولت هم بفکر مردم باشه.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط نقلی
|
~ ~ ~